قدم های سست یا محکم برای وصال؟

تاوان

       بــــــــــــــرای بالا رفتــــــــــــــــن از بــــــــــــــعضی پــــــــــــــله ها

                             بایــــــــــــــد تـــــــــــــاوان داد

________________________________

و مــــــــــــــــــــــــا

چه تــــــــــــــاوان ســـــــــــــــــــــختی دادیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

+ نوشته شده در ۱٠ خرداد ۱۳٩۳ ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط یاردبستانی و رفیق نظرات ()


اولین روز دبستان بازگرد

اولین روز دبستان بازگرد                  کودکی ها، شاد و خندان باز گرد

 بازگرد ای خاطرات کودکی                بر سوار اسب های چوبکی

 خاطرات کودکی زیباترند                   یادگاران کهن مانا ترند

 درسهای سال اول ساده بود             آب را بابا به سارا داده بود

 درس پند آموز روباه و خروس            روبه مکار و دزد و چاپلوس

 روز مهمانی کوکب خانم است          سفره پر از بوی نان گندم است

 کاکلی گنجشککی باهوش بود         فیل نادانی برایش موش بود

 با وجود سوز و سرمای شدید           ریز علی پیراهن از تن می درید

 تا درون نیمکت جا می شدیم           ما پر از تصمیم کبری می شدیم

 پاک کن هایی ز پاکی داشتیم         یک تراش سرخ لاکی داشتیم

 کیفمان چفتی برنگ زرد داشت       دوشمان از حلقه هایش درد داشت

 گرمی دستانمان از آه بود               برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

 مانده درگوشم صدایی چون تگرگ    خش خش جاروی با پا روی برگ

 همکلاسیهای من یادم کنید            باز هم در کوچه فریادم کنید

 همکلاسیهای درد و رنج و کار          بچه های جامه های وصله دار

 کاش هرگز زنگ تفریحی نبود          جمع بودن بود و تفریقی نبود

 کاش میشد باز کوچک میشدیم       لا اقل یک روز کودک می شدیم

 یاد آن آموزگار ساده پوش               یاد آن گچها که بودش روی دوش

 ای معلم نام و هم یادت به خیر       یاد درس آب و بابایت به خیر

 ای دبستانی ترین احساس من       بازگرد این مشقها را خط بزن

+ نوشته شده در ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۳ ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط یاردبستانی و رفیق نظرات ()


91 هم کم کم پرونده بسته میشه

یکسال گذشت!

سال 91هم مثل سال 90هم داره تموم میشه سالی که بزرگمون کرد زمینمون زد و بلندمون کرد شادی کردیم و در کنارش گریه هم  کردیم زخم خوردیم و مرهم هم شدیم تنها شدیم و فقط او به دادمون رسید .

پای صحبت های مردمانی از جنس خودمون نسشتیم و تجربه هاشون و درد هاشون و شادیهاشون رو دیدیم و همه چیز رو با چشم دل خریدیم و   منبع تجربه برای خودمون قرار دادیم

از اول روزهای سال 91 بگم که برای رسیدن به حق جوونا و هدفمون سینه سپر کردیم و رفتیم میدان چرخیدن و چرخیدیم ونمی دونم حق وحقوقمون رو گرفتیم یا نه. از وسط های سال بگم رفتیم بصیرت افزایی و ... نمی دونم معرفت پیدا کردیم یا نه

از آخرش بگم که چی فکر می کردیم وچی شد مرور اتفاقات برام سخته چون با آدم هایی نون ونمک خوردیم که نباید به این جا ختم می شد ولی شد دنبال مقصر نیستم و دنبال این نیستم که راه مون اشتباه بود یانه فقط همه چیز و همه کس رو سپردم دست خاطره ها فقط می دونم بزرگم کرد که فقط و فقط با بصیرت میشه به همه چیز رسید

عید واقعی آن است که آخرش رو جشن بگیریم نه اولش

 

 

+ نوشته شده در ٢٤ اسفند ۱۳٩۱ ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط یاردبستانی و رفیق نظرات ()


11 ماه گذشت

11 ماه گذشت...

بعضیا دلشون شکست...

بعضیا دل شکوندن...

خیلیا عاشق شدن و خیلیا تنها...

خیلیا از بینمون رفتن...

خیلیا بینمون اومدن...

گریه کردیم و خندیدیم...

زندگی بر خلاف آرزوهامون گذشت...

تقریبآ 10 روز مونده ، 10 روز از همه اون خاطره ها!

آرزو دارم نوروزی که پیش رو دارین آغاز روزهایی باشد که آرزو دارین............

+ نوشته شده در ٢۱ اسفند ۱۳٩۱ ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط یاردبستانی و رفیق نظرات ()


 

صبر کن ای سهراب
قایقت جا دارد؟
من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم
به سراغ من اگر می آیید ، تند و آهسته چه فرقی دارد؟
تو به هر جور دلت خواست بیا
مثل سهراب دگرجنس تنهایی من چینی نیست، که ترک بردارد
مثل مرمر شده است چینی نازک تنهایی من

+ نوشته شده در ۳٠ بهمن ۱۳٩۱ ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ توسط یاردبستانی و رفیق نظرات ()


زخم دل

 

 

بعضی زخم ها هست که هر روز باید روشنوباز کنی

ونمک بپاشی تا یادت نره سراغ بعضی آدمها نباید

رفت نباید!

+ نوشته شده در ٤ شهریور ۱۳٩۱ ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ توسط یاردبستانی و رفیق نظرات ()


دل شکسته گفت:

دل شکسته
شیشه ای می شکند...
یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟
مادر می گوید...شاید این رفع بلاست.
یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد.
شیشه ی پنجره را زود شکست
کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد...
تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد...
اما امشب دیدم...
هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید...
از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟
دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا ؟

+ نوشته شده در ۱٠ امرداد ۱۳٩۱ ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط یاردبستانی و رفیق نظرات ()


فرصت

آدمها آنقدر زود عوض می شوند

آدمها آنقدر زود رنگ عوض می کنند

آنقدر زود که تو فرصت نمی کنی نگاهی به ساعتت بیندازی

و ببینی  چند دقیقه بین دوستی ها تا دشمنی ها فاصله افتاده است

+ نوشته شده در ٢٠ تیر ۱۳٩۱ ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط یاردبستانی و رفیق نظرات ()