"بنام حق"
فضیل گفت: تواضع آن است که:
حق قبول کنی ,از هر که باشد ,اگر هم کودک و اگر جاهل ترین خلق باشد
-------------------------------------------------------------------
لطفا کمی تفکر !
"بنام حق"
معلم املا داشت می گفت:
ازززز خداااا جوییم ممممم توفیق اددد.... سرت به ورق خودت باشه بزغاله! ادب
بی ادب ب ب ب محروم م ش ش...
(یکی از بچه ها):آقا میشه دوباره بگید .ما جاموندیم
معلم:به درک که جا موندی!از همین جا به بعد بنویس تا دفعه بعد گوشاتو خوب باز کنی
.
.
معلم 30 برگه را تصحیح کرد که روی آنها نوشته شده بود:
از خدا جوییم توفیق ادب
بی ادب محروم شد از لطف رب
حضرت محمد(ص)می فرمایند:کونوا دعاه الناس بالخیر بغیر السنتکم
آدم اگه خودش آدم نباشه نمی تونه به دیگران آدم بودن رو یاد بده !
...............................................
البته جسارت نشه به معلم و استادهایی که واقعا حق معلمی رو ادا می کنند
دور از حضور معلمان عزیز
البته این مطلب مخاطب معلمان نیس
مطلب به جا و مفیدی بود برامون خواستیم در اینجا درج کنیم
تا حدیث جلوی چشم هامون باشه
تا به قول بعضی ها خدا رو چه دیدی در این سال جدیدسرمون به سنگ خورد و هدایت شدیم
"بنام حق"
گاهی تنها بودن می شود یک فرصت,می شود یک نعمت !آن زمان که خدا مونس آدمی باشد!که آن وقت دیگر مجالی برای دیگران نمی ماند!که...
و گاهی این تنها بودن ها از ترس است!از آدمها ,از اهلی کردن و اهلی شدن هایشان , از نقاب های زیبا و چهره زشتشان! از زبان فصیح و دل مریضشان, از ظاهر راست و باطن ناراستشان
خوشا به حال آن ها که چه تنها باشند چه در میان تن ها ,انیس ومونسشان خداست! اهلی کردن و اهلی شدن هایشان برای خدا و به خاطر خداست! و ترس ها و اضطراب هایشان همگی به خاطر او!
و راستی!
چه ترسناکند پلگانی که پشت چهره رام و آرام و زیبا به کمین نسشته اند!
پناه باید برد به خودش!
او که انیس است و نگهدار و آگاه بر ضمائر!
...................................................................................................................
این روزگارغریب مردمانی دارد، مردمانی از جنس غربت مردمانی که هر چقدر چشمشان را شستند بدتر از گذشته دیدند
سهراب نمیدانم مشکل از چیست و از کجاست؟
از آب یا از مردم این روزگار...؟
" بنام حق"
رفیق جان بخوان این 2 سطر رو که واقعا تکان دهنده است چقدر این جملات وصف حال
مردمان روزگار طرف ماست
(این جهان پر است از صدای پای مردمانی که همچنان که تو را می بوسند طناب دار تو را
در ذهن خود می بافند صادقانه به تو دروغ می گویند و خالصانه به تو خیانت می کنند)
"بنام حق"
چه رسم عجیبی دارند این مردمان!
محبتت رو می گذارند پای احتیاجاتت;صداقتت را می گذارند پای سادگیت و سکوتت را می گذارند پای نفهمیدنت جالب اینکه تمام سعی شون رو میکنندو هزاران راه وروش و آزمون خطا می کنند که به آدم بفهمونند که نمی فهمید ولی غافل این که میفهمیم و خوب هم میفهمیم ولی ...
-------------------------------------------------------------
سلام یاردبستانی عزیز
گاهآ از طرف آدما یه تلنگراتی زده میشه که به عجیبیشون افزوده میشه نمونه هایی از تلنگرات
1-آدما هم چون مهره های شطرنج می مونند وقتی سوخت باید کنار گذاشت
2- دل شکستن هنر نیست تا توانی دل بدست آر
3- بی رنگی رنگ بسیجی هاس مواظب باش رنگی نشی
4- سعی کن برای دیگران زندگی نکنی فقط برای خودت زندگی کن
5- اگه ازچیزی خبر نداری زود قضاوت و حکم صادر نکن
و خیلی حرفای دیگه ای که مثل خمپاره شصت تو ذهن آدم میشینه و ذهن آدم رو به کلی تخریب میکنه
بماند نتیجه ای که من میگیرم
"بنام حق"
از رفیق به یاردبستانی:
دوستان بفرمایید شیرینی
شیرینی خورانی به مناسبت : یار دبستانی هم بالاخره شاغل شد
یار دبستانی عزیز تبریک میگم و دعا می کنم هر کجا باشی پیروز و سربلند باشی ایشاا...شاهد موفقیت های روز افزونت باشیم
-------------------------------------------------------------------------------
از یاردبستانی به رفیق
سلام رفیق جونم
بدجوری غافلگیرم کردی ممنون از تبریکت خیلی خوشحالم بالاخره هر دوتامون شاغل شدیم هرچند می دونم کار بزرگی نکردیم ولی چون خیلی دنبال کار دلخواه مون بودیم برامون لذت بخش هست امیداوارم موفق باشیم و تمام جوونایی که دنبال کار هستندکارسالم با محیط سالم پیداکنند
" بنام حق"
چند مدت پیش طبق رسم هر سالمون بازم دعوت نامه از قطعه ای از بهشت واسه ارازل اوباش ها ارسال شده بود و طبق معمول اخراجی ها ساک ها رو بستیم و مشرف شدیم پابوس امام رضا 
بازم که پر فعالترین و شلوغ ترین افراد در یک کوپه 6 نفری ولی چند نفری هم اضافه کنید به ظاهر کوپه 6 نفری بود چی بگم فقط بخور و بخواب و بخند. هنوز ساعتی بیش از حرکتون نگذاشته بود سطل آشغال تا خرخره پر بود و کف کوپه هم از تمیزی مشخص نبود جنسش از چیه؟
تصمیم براین شد که بریم از مهماندار جارو +کیسه زباله بگیریم این وسط باید یکی قربونی می شد و با خجالت می رفت پیش مهماندار. هم اکنون به یاری سبزتان نیازمندیم. حکایت ما هم مثل این شد(بیایین جمع بشیم برید جنگ ) چشم های 6نفر به سوی هم این می گفت اون بره اون می گفت تو برو بالاخره یه رفیقی که فارس زبون بود تصمیم گرفتیم به علت فارس زبونیش اون بره ماجرا شروع میشه:
رفیق:ببخشید آقا یه جارو+کیسه زباله می خواستیم ؟
قیافه مهماندار دیدنی بود
مهماندار:خانم مگه سطل آشغال کیسه نداره تازه خودم عوض کردم ؟
حالا بیا به این پسر خوب توضیح بده که ماجرا از چه قراره
پسر خوب تو به این کارها چه کار داری وسایل ها رو بده برم دیگه عجب روزگاری شده همه به کار هم می رسند
مهماندار:خانم هنوز چندساعتی نشده ها تا فردا ظهر خیلی مونده !!!
رفیق که برگشت گفت از خجالت آب شدم من حاظرم زبون مادریم رو تغییر بدم ولی سراغ کیسه زباله نرم هربار که سطل آشغال پرمی شد همه چشم ها به طرف رفیق و با صدای هماهنگ :هم اکنون به یاری سبزتان نیازمندیم 
خنده بازار ادامه دارد منتظر باشین
سلام عزیزم خوبی ؟
شرمنده یه مدتی هست سرم خیلی شلوغه خودت که تو پست قبلی اشاره کردی صبح تا عصر پشت میز ریاست،
عصر تا شب هم مشغول به تدریس هستم
وقت برا ی جواب دادن به اس ام اس هم ندارم (خلاصه ظلمت نفسی)
منم دلتنگتم ازبس حرفام توسینه ام حبس شده دارم افسرده میشم البته میدونم تو هم حس کنجکاویت بیش ازپیش گل کرده ایشاا...به این زودی یه قرار میذاریم که کلی حرف واست دارم درضمن کجاقراربذاریم ؟بمونه وقت و روز ومحلش رو بهت خبرمیدم فعلا
یکی از شاگردام زنگ زد